تقریبا در تمام کشوری های ایرانی نشین دنیا حداقل یک تظاهرات برای 22 بهمن برنامه ریزی شده مثلا در کشور آلمان به طور تقریبا هم زمان چیزی حدود 15 تا 20 تظاهرات در نفاط مختلف برنامه ریزی شده ..حتما در کشوری که تو هستی یک برنامه ای هست …

پس هر جور شده خودتو به یکیش برسون و نشین پشت کامپپیوترو بالاترین

منم  میرم تو شهر محل سکونتم تظاهرات …

میخوایم یه مشت به اینا بزنیم که همونجا ضربه فنی  بشن

به امید پیروزی

داشتم کامنت های زیر لینکی در بالاترین با عنوان ‘ بیانیۀ رضا پهلوی در مورد قتل دو جوان بی گناه دیگر ‘ میخوندم که لحن پرطرفدارانه ی عده ای رو دیدم که نمیدونم از سبز ها بودند  یا  واقعا سلطنت طلب بودند.کامنت های با مضمون شاهزاده پهلوی یا در کامنتی بهش لقی وطت پرست ترین رهبر جنبشو از این حرف ها بهش دادند از طرفی هم تمام کامنت ها با مضمون اینکه حکومت شاهنشاها هم جنایات زیادی داشته با تعداد زیادی رای منفی روبه رو شده.

این جو رو که دیدم گفتم به عنوان یه ایرانی ساکن خارج کشور برای شما سبز ها  که منم خودم به شخصه سبز هستم  چند تا نکته در مورد این گروه بگم تا بدونید این گروه چه لطمه ای داره به ایم جنبش و ظاهرش در جوامع خارجی میزنه .
در اکثر تظاهرات های ایرانیان خارج کشور که من تعداد قابل توجهیش رو همراه بودم اکثر کسانی که شعار مرگ میدیهند  سلطنت طلبهان که به دفعات اثرات سو این شعار هارو تو جوامع اروپایی حس کردم.
سبز ها تا آنجا که میشود سعی میکنند شعار مرگ ندهند ولی اینها به دفعات ظاهر سبز ها  رو در اونجا خراب کردند …که همیشه در این مورد به جنبش انتقاد میشه
به دفعات دیدم به خاطر اینکه سبزها با سلطنت ها در شعار ها همراهی نکردند با سبز ها درگیر شدند و باعث ایجاد جلوه بدی در دید عموم مردم حاضر شدند
در اکثر تجمع ها در مقابل سفارت ایران به دفعات دیدم که تند روی کردند و مثلا به سفارت سنگ پرتاب کردند با پلیس درگیر شدند .همین کارها باعث میشد که پلیس با مانع فیزیکی این هارو کنترل کنه حالا شما فکر میکنید که چه تصویری از جنبش سبز در ذهن عده ای از خارجی ها میاد .با اینکه شما خودتون در ایران تمام اینه که از خشونت دوری کنید حالا اینها اینجا در کمال امنیت دست به خشونت میزنند .

من به هیچ  وجه مخالفشون نیستم…ولی اینو به شما که تو ایران زحمت میکشید میرید تو خیابون میگم ،  این ها دارند از جنیش سبزها که دنبال حکومت آزاد هستند سو استفاده میکنند که به منافع خودشون برسند و بتونن به حکومت مورد علاقشون برسن.برای حرف هام هم مدرک دارم ..میتونید در بخش نظرات لینکی از این شلوغی هارو ببیندید

الان خانوادم باهام تماس گرفتن که میتونم دو ماه دیگه برم ایران ….میدونید یعنی چی؟یعنی یک مرد رو دوباره زنده کردن ….شما نمی فهمید من چی میگم ..لینک میدم بالاترین تا به همه پز بدم….من دارم میرم ایران..دارم از خوشحالی سکته میکنم …شما می خواید منفی بدید مثبت بدید…اصلا مهم نیست ….من دارم میرم ایران

دیروز که این مطلبو مینوشتم فکر نمیکردم به واقعیت به پیونده

گاهی خاطرات زیادی خاطرات میشوند ..گاهی به تلخی میزنند

این قاب عکس ها چه میخواهند از من
روی این دیوار سفید خاطره ها  ..اگر من میدانستم شما ها خاطره میشوید اصلا ترجبه ی شما گناه بود …

شما گزر زمان بودید …عشق بودید غم بودید ،شما من بودید …من شما بودم حالا من خاطره دارم ، باز هم شما من هستید

بعضی وقت ها این خاطرات زیاد خاطره میشوند ،نمیشود بار دیگر تجربه تان کرد؟

زمان با شما میگزشت ،الان زمان بدون شما هم مگزرد ، کاش ساعت کنار قاب های عکس میمرد ،

بشکنید این قاب هارو ،به یاد ،به عشق ، به حادثه، به تلخی، به تنهای من ……شماخاطره اید زیباید ،جاودانید. ولی من از تنهایی به شما پناه آوردم

حد اقل جایی دراین قاب ها به من بدهید .به نفس ، به غم ،قصم شما من هستید ، من شمایم ،

گرفتارتان شدم حالا شما در بند تنهایی من هستید،

نگاه ها تازه است ،انگار همین دیروز،حرکت کنید ،پلک بزنید،مرا زنده کنید

باز هم مرا مدیون خود کنید

نه انگار فایده ای ندارد شما زنده اید ،این منم که مرده ام

پ.ی > عجیب حس حالای عجیب غریب دارم

پ.ی.ِ>ازسیاست خستم .کمی عشق .هنر .دود

خیابان حرف ها دارد خیابان بار ها دیده است.خیابان تو را مسراند .تو را میخواند.به تو مینگرد .به آغوشش باز گرد دل تنگ توست

چرا تا صبح تنهایش میگزاری….ازش چه میخواهی صبح به دیدارش میروی .تمام روز در آغوششی چرا نیمه شب تنهایش میگزاری؟از رهگزر ها نمیترسی؟

او با توست در تنهایت در افکارت ، بازهم تنهایش میگزاری

او تو را میسراید ..او تو را باران میدهد.او به تو شبیه است

او تنهایست …

به تو راه میدهد جا میدهد

او زندگی توست تو او هستی…تنهایش مگزار که او اگر میتوانست تنهایت میگزاشت.

پ.ن».واقعا منظورم به خیابونه..به خودم میگم اینارو.من حس خاصی به خیابان دارم

گاهی میشود به نگاهت خیره شد

خیره شد   و   باز هم خیره شد

آه که چشمانت گاهی خود توست ، گاهی عشق است .حتی میشود به یادش مرد

میشود سکوت کرد،چشمانت را دید،مست شد

آه…چشمانت

———–

قهوه گرم ، من ، یادت ، غمت ،مرگت

منم ، غصه ام ،دردم ، عشقم

میروی .میگزاری،    تنهایم

یادت ،دردت ،مرگت،

اشکهایم

————

خسته شدم..کمی عشق کمی زندگی ، کمی آه

تنهایی.زیبایی.درویشی

P1070443

آدم بعضی وقتا به جایی میرسه که اینقد دلش برای یک نفر تنگ میشه که میخوای از دلتنگی بکشیش بیرون در آغوشش بگیری و لی نمی تونی اونوقت که غربت رو  با پوستو استخونت حس میکنی

به فکر اینکه خدایا اون روز کی میرسه که بتونی این آدمو اینقد بقلش کنی که تو بقلت جون بده ولی غربت سخته و خونتو بجوش اورده

آخر هفته که میشه وقت شادی و این حرفا نیست تمام هفته به این فکر میکنی که حتما آخر هفته خوش میگزره ولی آخر هفته که میشه تازه میفهمی که چقدر تنهایی…

آقا میگن سخته واقعا سخته ها…بعضی وقتا اینقد کمرم از فشار زندگی درد میگیره میخوام  رو به زندگی کنم بگم پدر سگ من تصلیم بیخیال من شو دیگه نیرویی ندارم…ولی یادم میاد که مرد در کشاکش درد مرد میشود و بسوزه پدره غرور که یه وقت جلوی زندگی کم بیاری تسلیم بشی و این حرفا که خودتون واردید…

تازه اینجا اول بدبختیه که دلت گرفته حالا نمیدونی این غم وغصه رو که هرچند میدونی گزرونه با کی تقسیم کنی؟به کی بگی آخه و بازهم این نکته بهت میرسه که یادت نره تو تنها هستی…از کسی هم انتظار ندارم بتونه حس وحال منو بفهمه …بابا یارو خودش هزار نوع بدبختی داره..ییاد بدختی های منو گوش کنه ..آخه این انصافه؟

دلت میگیره کسیو پیدا نمیکنی یاد جمله مامان بزرگ می یفتی که میگفت خدا همیشه با هاته و میشینه به پای دردودل با خدای ساختگیت که خدای ساختگی منم انژی حاکم بر تمام دنیاست…همینجور میگی میگی ولی کو جواب بلند داد میزنی ده لا مصب جواب بده ..چرا هیچی نمیگی مگه از جنس سنگی ؟ لامصب تو که خدایی داری خدایی میکنی چرا هیچی نمیگی؟ اینم از خدا حالا هی بیا آیه بیار بگو خدا میگه فلان خدا میگه فلان …

اونم از خدا یاد وبلاگت میوفتی که پر شده از سیاهی های دلت …با اینکه میدونی فرجی نمیکنه ولی دیگه از شدت کمبود راه چاره دوباره میری سراقش و شروع میکنی نوشتن ولی مرد غم دنیا برای اینه که فقط تو دل تو بریزه  اشکتو در بیاره …چرا باهاش راه نمیای نمیگم جلوش کوتاه بیا ولی به حسن علی نادر و فلانو فلان چه مربوط که تو تنهایی یا هزار تا بدبختی  داری ،حالا بیا هی بنویس بنویش…مرد تو تنهایی تو غریبی تو سرزمین مادریت همون جور که تو سر زمین پدریت بودی

دیر وقته صدای زنگ در میاد

همون جور که روی کاناپه نشستم بلند میگم

تنهای بیا تو در بازه

پی نوشت1»به دیوار میگم در بشنوه

پی نوشت2» دوستانی که اینارو میخونن فکر نکنن خیلی حالم بده ..فقط کمی کمر درد دارم زندگی سنگین شده

پی نوشت 3» با این پی نوشته ها سعی کردم برای اولین بار عدای وبلاگ نویسا رو در بیارم ولی خیلی تابلو شد نه؟

مرد به بودن زنی لطیف معنا داد که از همان معنا گرفت به مردی …از سردی، به وجه تو نگاهی به تباهی رفت با این که تو سیندرلا نیستی

جامی به سختی سه لیوان غم، که از خوردنش ساقی سری تکان داد به شرمندگی….این برفت و آن آمد و تو همچنان به یاد رفته نشستی وحال را پس میزنی

به برامده گیها مینگری و بعد از آن آبی جاریست ؛چنان شرم داری که لازمش رفتن یک شب است ؛که روزش به یاد محصول همسایه میوفتی

انتظار تا عصر و شکاندن روزه… که به هنگام صحر خدا ؛شایدهم پیغمبرش  که به اندازه اصل چار اینشتین اثبات شدست ؛ سر سفره دست به سرت بکشه وازرنگ سنگ خانه بهشتی ات سرمستت کنه

به روزی که دلیل ، سرانجام آغازش است،سر بر بالشت و میگی از دست زندگی

آسمان؛ ابر, بارون ؛بعدش هم دود سیگار که لامپ هارو در پس چشمانت کشیده میکند؛ای بر پدر رفیق ناباب…و صدای فندک که پسه کله ای است از اراده خانم

به شناخت گربه ها عمرت مثل آهو اوهی به باد رفت .یاد گربه ای که ریدمانی زد به شب فردای پنجشنبه ات

چه آب خوردنیست این گفتن چه دردی دارد در نشیمنگاهت نشدن

نیشخندی به گذشته به خیال سنی که گذ شتو به خیالَت که تو چه باهوشی …ازدور، شمع های تولدت نرود در چشمت ، که جعبه خوابت آمادست

شناسنمه پدرت را که از پدرش؛ به لقبی فکر میکنم سید از خواهرت ، جدا شدی یادت هست که جدت حسین بود یا محسن؟.مرد تو همان خاکی که بودی

گاه به واژه شعور شک میکنی که من دیوانه ام یا آنکه مرا با حرفی به دیوانگی لقب داد….بخوان و بمیر به ماچه که کی چه گفت و چگونه گفت که تو لیاقت دیوانگی نداری

به مناسبت تولد  ، مرد مردان ،عشق مستان، غرور ایران ،  زکریای رازی تعدادی از “سلامتی ها جدید “به شرح زیر با تاخیر اعلام گشت لطفا پس از مستی سعی کنید آنها را مجددا به خاطر بیاورید:

به سلامتی زندانی و با مرام
به سلامتی آزادی و ایران
به سلامتی ایرانو ایرانی
به سلامتی حق و کمبودش
به سلامتی عشق و عاشق
به سلامتی مرد ناموسش

به سلامتی شیخ و غرش پیریش
به سلامتی مادر و محبت قلبیش

به سلامتی خیارو سبزیش
به سلامتی موسوی و مردیش
به سلامتی زن و زنونگیش
به سلامتی وی او ای نامردیش

به سلامتی مرزو مرز دار

به سلامتی رازی و نارازی

به سلامتی سرباز و پوتینش
به سلامتی لات و شور مستیش
به سلامتی دین و یک دنده گیش

به سلامتی خدا گستردگیش

به سلامتی مذهبی و دینداریش
به سلامتی کنکور و پارگیش
به سلامتی کوروش و قدمتش
به سلامتی افغانی و مظلومیتش
به سالامتی لٌر غیرتش

به سلامتی خلیج و رنگش
به سلامتی خزر و حجمش

به سلامتی بالانترین و عشقش
به سلامتی غربتی و دل تنگش

به سلامتی  شرابو مستیش
به سلامتی مجنون خنگیش

به سلامتی تهران پستیش
به سلامتی سیاست و تلخیش

به سلامتی مداح و جیقش
به سلامتی اندی و ریتمش

به سلامتی ساقی و سروریش
یه سلامتی فردین و عشق لاتیش

به سلامتی تیم ملی و علی دایش

به سلامتی اینترنتو کندیش

به سلامتی خودتو اصلیتت

داداش پیک و برو بالا دیگه بیخیال ساقی شو …آهان باریکلا

وقتی که بابات ایرانی باشه و مادرت غیر ایرانی ، ظاهرتم میشه ترکیبی از این دو …یادم میا با این که تمام زندگیم رو ایران بودم زیاد با تلخی میشنیدم که بهم میگفتن بچه خارجی ولی من با تندی میگفتم که اینو نگید من ایرانیم من از خاک سرزمین ایران سرشته شدم …اینجاهم که  اومدم بازهم گفتند خارجی …گفتنند ظاهرت به ما می خورد ولی خارجی هستید…سرزمین من کجاست؟دو ملیتی بودن مزایا زیاد داره ولی وقتی که به یک سرزمین تعلق داشته باشی …ولی وقتی نگویند خارجی هستی وقتی که در سرزمینت هستی در خاکش هستی بهت نگن خارجی..من از سرزمین بادم…باد هم مثل من یا مثل من و امثال من سرزمین ندارد …از فراز دشت ها و مرز ها میگزرد و همه باد رو ،غریبه میدانند ولی فقط باد میفهمد که حس داشتن سرزمین و وطن چقدر زیباست …ولی این را هم میداند که هرگز از ستم انسان ها به جایی تعلق ندارد و نخواهد داشت…سخته ولی باد مرد سختی هاست …

از سر اجبار نه اینکه بگم خودم نخواستم پا به سرزمین مادریم گزاشتم…به سرزمین غربت ..از ظلم پادشاهان سرزمین پدریم مجبور به ترک وطن شدم با خودم میگم وطن شما نشنیده بگیر… غیر از این است که این پادشاهان اگر سرزمین مارا اینگونه ویران نمیکردند مگر منو امثال من بهانه ای برای ترک وطن داشتند؟ از ظلم اینهاست که من مجبور شدم به سرزمین دومم پا بگزارم برای آزادی برای وزیدن…میدانستم که نه پدرم پول هنگفتی داره که بتونم باهاش زندگی خودم رو بسازم نه این که کارخانه ای داره که بدونم آخرش اینه که میرم پیش بابام…به خودم اومدم دیدم که تو بنبستم اگه قرار کسی برای من کاری بکنه اون آدم خودمم.تلخ ترین و سخت ترین ها رو دارم تو سن 18 سالگی تجربه میکنم شاید زود باشد ولی این جبر زمونست ..یادم نمیرودکه باد مرد سختی هاست …

یادتان باشد که من ایرانیم شاید نصف یا ناقص ولی من ایرانیم…من از خاک ایران سرشته شدم .به من نگویید که خودت رو گم نکن و یادت نره ایرانی هستی…من زاده ایرانم من با دماوند کروش، کاوه هم خوییم …من از املت های دربند و قلیون های قهوه خانه های تجریش ایرانیم تا غرور و جنوبو خلیج همیشه گی فارس .تمام

محمد رضا

Blog Stats

  • 41,879 hits

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

 

فوریه 2010
د س چ پ ج ش ی
« ژانویه    
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728

این روز ها زنان سرزمین من مردانگی شان را به رخ ما مرد نما ها میکشند…